Saturday, November 11, 2006

كلمه

انجيل يوحنّا با اين كلمات تابناك آغاز مي شود: در آغاز كلمه بود، كلمه با خدا بود و كلمه خود خدا بود. و آنگاه با واژگاني مهيج به اوج خود مي رسد: پس كلمه انسان شد و در ميان ما سكنت گزيد
.
تفاوت حيوان با انسان در كلام و كلمه است. و بسياري از ما از تاثير كلام بر ذهن ، جسم و روحممان مطلع نيستيم. " امروز رفتم بالاي يك درخت توت تو سيدني ،‌از اون درختاي توت زيبا. يك توت كندم گذاشتم تو دهنم... اووووم ..... ترش بود و خوشمزه .. .مزه اش مثل توتاي باغاي ونك بود ......از اونايي كه ترشي اش از جنس مزه لواشكهاي دماونده،از اون مزه هايي كه آدم دوست داره تمام روز تو دهنش بمونه ............"...شما با خوندن جمله قبل ناخود آگاه چند تا ايماژ تو ذهنتون نقش بست و بطور غير ارادي دهنتون آب افتاد. ديديد كلام چقدر رو بدن تاثير داره...... بخاطر همينه تو انجيل اومده كه كلمه خود خدا بود
.
نمي خوام بحث رو زياد پيچيده اش كنم ولي هر كلمه يك بسامدي هم داره . تركيب يكسري كلمات در كنار هم مي تونه به فواصل دور هم سفر كنه . چرا الم ،‌ يس يا همون حروف مقطعه از رموز قرآن هستش؟ كلمه و كلام خيلي مهمه ....... بخاطر همين تاثيرش هستش كه دعا هاي يك سري آدما از سقف خونشون بالاتر نمي ره مال بعضيا تا آسمون هم ميرسه ... اصلاٌ بحث ذكر مسلمونا و مانترا هنديا هم بخاطر همينه .... اول با زبون بيان ميشه و بعد به تكرار، قلب اونو بيان ميكنه . هر نفسي كه فرو ميرود ممد حيات و بقيش رو هم كه ميدونيد
.
كلمه تاثيرات عجيب و غريبي رو آدما داره . بخاطر همينه كه تا تو حرف بزني كمتر كسي كارت داره ولي وقتي كه مي نويسي قضايا فرق ميكنه... چند وقت پيش من يك مطلبي رو مي خوندم راجع به تاثير كلمات روي آب . رو يك ليوان آب كلمه محبت رو نوشته بودن و بعد از چند روز از كريستالاي آب عكس گرفته بودند همشون خوشگل شده بودن و روي يك ليوان آب ديگه كلمه نفرت رو نوشته بودن و بعد از عكسبرداري ، كريستالا بد تركيب و بد ريخت شده بودن ... مقاله رو يه جا تو كامپيوترم گذاشتم هر كي خواست بگه تا پيداش كنم واسش بفرستم
.
بخاطر همين چيزاس كه شنيدن يك كلمه محبت آميزكله صبح، ‌ما ها رو تا شب شارژ ميكنه و بهمين ترتيب خلقمون با شنيدن يك كلمه بد تا شب تلخ .

ماها بايد ياد بگيريم كه چه جوري با هم حرف بزنيم و هر چي كه به ذهنمون ميرسه رو به زبون نياريم... بخاطر همينه كه دو تا دهن خدا به ما نداده عوضش دو تا گوش داده.... دو بشنو و يكي بيش نگو... آدما اونجوري كه حرف ميزنن همونجوري هم فكر ميكنن . آدم حرفا رو بايد تو ذهنش قبل از حرف زدن نشخوار كنه ...... تا مرد سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد ....... تاثير كلمه رو آدم بحث خيلي عميقيه و ميشه كلي راجع به اون نوشت.... ماها خيلي خوبه كه به تقليد از خارجيا كه موقع انگليسي حرف زدن روزي
Beautiful و Fantastic هشتاد بار ميگيم
ياد بگيريم همونا رو هم موقع حرف زدن فارسي با هموطنانمون هم بكار ببريم
.
خوب حرف زدن نتيجه خوب فكر كردن هستش كه‌ به مرور تاثيراتش رو تو زندگيتون هم مي تونين ميبينيد. موقعي كه به مدتهاي زياد خوب حرف بزنيد ، به مرور كلامتون نفوذ پيدا مي كنه
.

لطفاً چاك دهنتون روهم نكشيد و هر چي خواستيد نثار طرف كنيد...... سعي نكنيد كه كسي رو با حرفاتون بجــــــــــزونيد كه كار زياد مهمي نكرديد........ ساده ترين كارا تو اين دنيا خراب كردنه
.
خيلي فرقه بين دو جمله من بد هستم با من خوب نيستم اگرچه دوتاشون يك معني رو ميدن

Thursday, November 09, 2006

معاش

گفت: اي ابراهيم ادهم چه مي كني در كار معاش؟ ابراهيم ادهم گفت: اگر چيزي رسد شكر كنم و اگر نرسد صبر كنم. شفيق گفت: سگان بلخ هم اين كنند ،‌كه چون يابند مراعات كنند و دنبال جنبانند و اگر نيابند صبر كنند. ابراهيم گفت: پس شما چه گونه كني؟
.
گفت : اگر ما را چيزي رسد ايثار كنيم و اگر نرسد شكر كنيم
تذكره الاولياء در ذكر ابو علي شفيق

Sunday, November 05, 2006

غم و شادماني

نميدونم چرا اينجوريه ولي در مجموع ميزان غم و غصه هاي زندگي بيشتر از خوشي هاشه . واسه يك لحظه راجع به اين چيزي كه گفتم فكر كنيد..... اگه بخواهيم بشينيم و يك فهرست از لحظات خوش زندگيمون تهيه كنيم شايد 20 تا موضوع زوركي بشه ولي فهرست مصيبت هاي زندگي خيلي بيشتره . فقط ميشه توي همين يك هفته پيش 20 تا موضوع غم آلود فهرست كرد
.
غم و شادي تو زندگي آدما زياد به موقعيت جغرافيايي هم ربط مستقيم نداره. يعني اين نيست كه اگه يكي پاشه بياد استراليا زندگي كنه خيلي خوشه و يكي اگه تو ايران باشه خوش نيست. احمقانه است كه اگه كسي فكر كنه تغيير مكان صددرصد باعث تبديل غم به شادي ميشه. 2 ماه اولش خوشي بعدش چي؟ بازم همون مصيبتي كه بودي هستي
.
خود آدم زياد غم و غصه نداره....... بيشتر غم و غصه از جانب كساني به آدم سرازير ميشه كه بيشتر دوسشون داريم..... هر چي بيشتر كسي رو دوست داشته باشيم ، بيشتر غصه دارش ميشيم... مثلاٌ وقتي مادر آدم مريض ميشه ماها بيشتر از خودش ناراحتش هستيم
.
يك موضوع ديگه اينه كه عموماً غم و غصه و ناراحتي خيلي كشدار هستش و تاثيراتش ماهها و سالها تو ذهن مي مونه ولي شادي خيلي گذراست. زود مياد و زود ميره
.
البته بايد ياد گرفت كه چطور ميشه فتيله شادماني زندگي رو رو يك خورده بالا كشيد.. مهمترين كار مهرباني كردن و تبادل محبت هستش.. درسته كه بعضي آدما با ناراحت كردن ديگران خودشون رو شاد ميكنن ولي اين يك جور بيماريه... در كل مبناي شادماني بايد دو طرفه باشه ... بايد لبخند زد و لبخند تحويل گرفت
.
بعنوان يك اصل ما بيشتر از جانب كساني صدمه مي خوريم كه به ما نزديكترند... بخاطر همين بايد خودمون رو بيشتر در مقابل نزديكانمون مراقبت كنيم.. اين نكته خيلي ظريفي هستش،‌ اگه دور و برتون رو نگاه كنين كلي از آدما رو ميبينين كه از خودشون هيچ اراده اي ندارن و ماماني هستن يا بابايي.. هر چي مامانشون بگه اونو قبول دارن و وقتي كه واسه خودشون زندگي ميكنن هيچ استقلالي ندارن و همش متكي به ديگرانند
.
غم و غصه و شادي يك جور حالت ذهني هستند كه آدما ميتونن بدست خودشون اون رو بوجود بيارن........شما ميتونين هر روز بخاطر چيزاي مختلف خودتون رو غصه دار نشون بدين و بالعكس شادمان... اين وسط مديتيشن از اون چيزاست كه ميتونه شما رو شادمان كنه.. حتماً هر چند وقت يكبار انجامش بديد اثراتش رو تو كيفيت زندگيتون خيلي زود مي بينيد

Saturday, November 04, 2006

شعر شبانه


ببخشيد هي ميايد سر مي زنيد مي بينيد تو وبلاگ خبري نيست ........ راستش چند وقته نوشتنم نمي ياد ...مدتي اين وبلاگم تاخير شد .........اوه اوه شعر نوشتنم اومد ................. خزعبلات شاعرانه امشب رو بخونيد
.
الا اي هموطن هر جا كه هستي
يه خورده وول بخور الحق كه ماستي

همش نق ميزني دائم تو دعوا
به اين و اون پري بسكتباليستي ؟

نه پابندي به تهرون نه به سيدني
نه مسلم نه كريسچن،‌ماركسيستي؟

به اينجا اومدي از اونجا ميگي
يه خرده فكر بكن آخر كه هستي ؟

به هنگام اذان، دست در وضويي
همون شب به چه جيني وه چه ماستي

به دنبال يه دسته پول مفتي
عزيزم كار بكن چلاق كه نيستي

تو روم لبخند بر لبهات نشسته
به پشت سر زني خنجر دو دستي

همش حرفاي منفي نك و ناله
تو پشت پا زدن الحق كه بيستي

نه تركي نه بلوچي فارس نيستي
هم كه بلد نيستي كه هستي؟Aussie


عزيز هموطن خيلي باحالي
زجا برخيز چون در خواب هستي

منم خوابم مياد رفتم بخسبم
عجب شعري نوشتم دستي دستي

Wednesday, November 01, 2006

حيف

واقعاً ناراحت شدم اين خبر رو خوندم

روحانی

من عاشق داستان كوتاه كوتاهم . اينو چند سال پيش نوشتم . گفتم بزارم اينجا بخونيد تا با فضاي ذهني آدمايي كه تو ايران زندگي ميكنن آشنا شين

گریه نکن، نخند و فقط بيندیش." اين جمله اسپینوزا سعید رو ول نمیکرد. از وقتی که این جمله رو شنیده بود انگار تو دلش رخت می شستن و همش در حال فکر کردن بود. دیگه همه حرفارو دست و پا بسته قبول نمیکرد. یه خورده فکر و بعدش نشخوار افکار؛ در آخر هم به تناقض عجیبی می رسید و یهو وحشت سر تاپاشو فرا می گرفت و سئوالاتی بی پاسخ که مدام پشت سر هم تو ذهنش نقش می بست

مثه روزهای دیگه صبح که از خونه بیرون اومد به درخت سلامی کرد و درخت نیز مثه همیشه بدون هیچ عکس العملی مستقیم به چشماش خیره شد. " واسه چی درختا نمی تونن خودکشی کنن؟" این سئوالی بود که سعید پس از شنیدن اون جمله لعنتی اسپینوزا هر روز از درخت می پرسید و درخت هم واسه جواب دادن ناز می کرد و طفره می رفت
.
اونور خیابون نگاه سعید به پیرزنی افتاد که با یه دست زنبیلی پر از میوه های رنگارنگ و نه چندان مرغوب رو از سنگینی خش خش کنان به زمین می کشید و با دست دیگه اش، کپه ای از نونای لواش رو زیر بغل زده بود . بیچاره پیرزن با این حال و روزِش دو لبه چادرشو سفت به دندون گرفته بود. سعید یهو تو ذهنش روزای تازه عروسی پیرزن رو تصور کرد که با همین دندونا ،البته نه مصنوعیش، لبای مرد ایده آلشو محکم ولی نه گزنده گاز می گرفت. اما حالا همین دندونا ،شاید از خوف افتادن تو آتیش جهنم و یا بخاطر ترس از حرف در آوردن همسایه ها، آنچنان چادر رو بلعیده بودند که اگه می چلوندیش به اندازه یه قاشق چایی خوری عصاره آب دهن ازش می گرفتی. سعید پیرزن رو می شناخت . اون از شرم و واسه حفظ آبروش صبحای زود به میدون میوه و تره بار می رفت و میوهای لک دار مغازه ها رو با قیمت ارزون می خرید و گاهی هم ،بدور از چشم دیگرون، از میان ته مونده های میوه هایی که دور می ریختن ، اونایی که قابل استفاده بود رو سوا میکرد و به خونه می آورد

سعید بسمت پیرزن رفت، سلامی کرد و زنبیلو و نونا رو از دستش گرفت. پیرزن زود با یه دستش چادروشو جمع و جور کرد و با دست دیگش موهای حنا گذاشتشو زیر روسری سیاهش مخفی کرد . برای سعید بار زیاد سنگینی نبود و وقتی که به دم خونه پیرزن رسید، دعای " الهی عاقبت به خیر شی " بدرقه ادامه راه سعید شد. سعید هم مثه دفعه های پیش به جمله عاقبت به خیر شدن پیرزن اندیشید. بعدش این فکر از ذهنش گذشت که اگه واقعیت رو بهش بگه که تو قرآن اومده زنی که از زیبایی بیفته نیازی به پوشوندن موهاش نداره با چه عکس العملی از جانب پیرزن مواجه می شه. یه بار سعید وقتی که حاج خانوم با یه دست محسن، داداش کوچیکشو بغل کرده بود و با دست دیگه اش چادرشو سفت گرفته بود بهش گفته بود که تو هیچ جای اسلام نیومده که دست یه زن باید اسیرِ گرفتن چادر باشه و عملاٌ از کار بیفته. و چشمتون روز بد نبینه که گفتن همانا و قهر یک ماهه حاج خانوم نیز همان

سعید به این افکار شیطانی لعنتی فرستاد و قدم زنان به سمت ایستگاه مترو براه افتاد. وقتی که سوار مترو شد انبوهی از زنا و مردا تو هم می لولیدن و هر کدومشون سعی می کردن تا فضایی را مال خود کنن تا راحت باشن. البته بعضی از مردای بدجنس هم بدشون نمیومد از آب گل آلود ماهی بگیرن و از روی چادر یا مانتو واسه چند لحظه هم که شده به تن عرق کرده خانوما بچسبن تا دق و دلی نبود جمشید سابق و بوستان رازی کنونی رو سر زنا و دخترای بدبخت تو مترو در بیارن. یهو سعید یاد یکی از داستانای کازانتزاکیس افتاد که توش یه کشیش در مراسم به خاک سپاری یه فاحشه شرکت میکنه و وقتی که اهالی روستا به این کار اعتراض می کنن کشیش در جوابشون میگه که ما باید به این زن احترام بزاریم چون اگه اون نبود خواهرا و مادرای ما از دست مردا در امان نبودن. سعید استغفرالهی فرستاد و از خیر فکر کردن به این موضوع گذشت

بعد نگاهش به دختر وپسری افتاد که گوشه ای از قطار گرم صحبت و گپ زدن بودن. از تو چشمای اونا برق عشقی بیرون میزد و اونقدر غرق خوشی بودن که سعید از دیدن اونا غبطه به کارهای نکرده جوونیش خورد و بعد ناگهان به کلمه ارتباط اندیشید.بنظرش می اومد که اون تو قطار تنها کسیه که هیچکس به سمتش نمیاد! و به چرایی ارتباط نداشتنش با جامعه فکر کرد و به این نتیجه رسید وقتی که شنودی در مقابل گفتن وجود نداشته باشه بطور منطقی یه جای کار می لنگه و ارتباطی نیز وجود نداره. تو همین حالی که این فکرا از ذهنش می گذشت صدای خنده اون دو تا جوون توجه ها رو به خودش جلب کرد. بعدش یهو یه مرد ریشو، خپل و با پیشونی ورقلمبیده راهشو از میون جمعیتی که سرپا واستاده بودن وا کرد و به سمت دختر و پسر رفت. وقتی که بهشون رسید بدون اینکه به دختره نگاهی بکنه با دست چپش، شروع کرد انگشتر عقیق دست راستشو به بازی گرفتن و با قیافه ای تهدید آمیز حرفایی رو به پسر گفت. پسر هیچ جوابی نداد و فقط شنید. چند لحظه بعد، چهره پسر و دختر مثه یه تیکه کاغذ که از دهن گاو درآورده باشن مچاله شد

سعید وقتی که به ایستگاه هفت تیر رسید از قطار پیاده شد و نمونه عینی و نه آزمایشگاهی فرضیه ارتباطش را در رفتار مرد ریشو مشاهده کرد. هنگامی که از پله های ایستگاه بالا می اومد از خودش پرسید : مگه نمی گن محدوده آزادی آدما تا اونجاست که محدوده آزادی دیگری شروع بشه، خب، واقعاٌ محدوده آزادی اون دخترو پسره تا کجا بود ؟ حتماٌ واسه پسره در شرایط کنونی تعریف آزادی برابر بود با یک بعلاوه آنچه گفته نشده! و باز اندیشید و تو یه لحظه به دریافت شگفت آوری رسید که زندگی وسط آدمایی که با اونا یه زبون مشترک داره ولی در عین حال هیچ زبون مشترکی با اونا نداره چقدر سخته! اصلاٌ متکلم وحده بودن در زمانی جذابیت داره که مخاطبی وجود داشته باشه و اگه مخاطبی نبود ......... یهو احساس تنهایی عجیبی بهش دست داد و یاد هبوط حضرت آدم افتاد. "من چه گناهی داشتم که بخاطر هوس یکی دیگه از بهشت رونده بشم؟"سئوال معترضه ای بود که سعید از خدا پرسید

چند قدمی نزدیک به اداره بود که گربه ای از درخت بالا رفت. سعید ایستاد و به بالا رفتن گربه از درخت اندیشید. ناگهان پرده ها از پیش چشماش کنار رفت و در زیر درخت، در یک لحظه به روشنگری رسید و زیر لب گفت: درختی از گربه پایین آمد

پا که به درب ورودی اداره گذاشت ساعت 30/8 دقیقه صبح بود . قبل از اینکه تو اتاقش بیاد به منشیش، سید کاظم ، گفت که همه قرارا رو لغو کنه . پشت میز کارش که نشست زیر لب ابیات پایانی شعر عروسک کوکی فروغ رو که هفته پیش واسه اولین بار خونده بود زمزمه کرد و براش کلی عجیب بنظر اومد که با یه بار خوندن، چطور اونو به یاد می آره

می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت

" آه من بسیار خوشبختم"

بعد سرشو رو دستاش روی میز کارش گذاشت و چشماشو بست. دیگه نمی اندیشید و در فضای سبک عجیبی غوطه ور بود . چند ساعتی گذشت و ناگهان حضور دستی را روی شانه اش حس کرد : " حاجاقا از وقت نماز گذشته . نمازگزارا همه منتظر شمان که بیاین نماز رو اقامه کنین."

سعید از جا بلند شد و همچون پیرزن، عبایش را در دست راست و عمامه اش را در دست چپ به زیر بغل گرفت و از اداره بیرون اومد

Sunday, October 29, 2006

پدر

فكر كنم اين شعر رو 20 سال پيش يادداشت كردم و جزو چيزايي بود كه با خودم از ايران آوردم
پدر يعني
شنيدن تمام شكايتها
يك دست كت و شلوار شب عيد
يك سكه دو ريالي روزانه
يك بغل هندوانه در بعد از ظهر هاي گرم تابستان
پدر يعني
خداي روي زمين
وقار و شمرده شمرده حرف زدن
كم غذاترين عضو خانواده اي پنج نفره
خوش رويي و لبخند
مردي با يك شال سبز
مردي كه شلوارش وصله دارد ويقه كتش نخ نما شده
..
پدر يعني
يك كيف چرمي براي اول مهر
و چكمه هاي پلاستيكي زمستان
..
در اين زمستان
هواي گورستان سرد است ..... خاك گورستان سرد است
پدر در چه جاي سردي خانه گزيده است.... و خاك او را چه گرم در آغوش فشرده
و من چقدر دلم گرفته ....

Saturday, October 28, 2006

ماروسننه؟

اول مطلب پايين رو بخونيد بعد اينو
.
دو دقيقه بيشتر نيست كه مطلب پايين را ارسال كردم كه اين اظهار نظر رو از نماينده حزب ليبرال خوندم
.
"I have a message for Sheik Alhilali: This is Australia, not Iran, and violence and degradation of women is not acceptable."- Sophie Mirabella, Victorian Liberal MP
.
اولاً شيخ، مصري هستش نه ايراني ثانياً سني هستش نه شيعه .بهتون ميگم به ايراني گير دادن مد هستش يعني همين و باعث تمايز و روشنفكر قلمداد شدن خارجيا ميشه يعني همين

Friday, October 27, 2006

مفتي

مفتي مسلمانان استراليا ،‌ شيخ تاج الدين هلالي فرموده اند كه اين خانما گوشت موشتا رو ميندازن بيرون، اين آقايان هم بهشون تجاوز مي كنن. اين ترجمه سخنان ايشان است
.
زناني كه آرايش مي كنند و لباسهاي آنچناني مي پوشند مثل گوشتي هستند كه گربه را به خوردن ترغيب مي كند. اگر شما گوشتي را بدون پوشش مناسب در خارج ازخانه ، حياط، ‌يا ياغ بگذاريد گربه آنرا مي خورد . خوب اين مشكل كيست گربه است يا گوشت ؟ معلوم است مشكل از گوشت است. زن اگر در خانه باشد،‌اگر در اتاقش باشد و حجاب داشته باشد هيچ مشكلي پيش نمي آيد
.
ديشبم از بي بي سي زنگ زدن و گزارشي از سخنان مفتي عزيز خواستن و منم ساعت سه و نيم نصف شب گزارش رو فرستادم. تو اين اوضاع و شرايط جهان بنظرم اين رهبران مسلمان نبايد ازاين حرفا بزنن و حواسشون باشه كه حرفاشون خواهي نخواهي زندگي ديگر مسلمونا را تحت تأثير قرار ميده . تلويزيون هم از ديروز اين خبر رو تو بوق كرده و هي دارن ميزنن تو سر مسلمونا
.
البته چند نكته اينجا مطرحه اول اينكه اين صحبتا مال يك ماه پيش هستش چرا الان تو بوقه ؟ دوم اينكه جايگاه اين مفتي انتصابي بوده نه انتخابي سوم اينكه چرا به اين چينيا كه سگ و گربه ميخورن كسي چيزي نمي گه كه حقوق حيوانات رو رعايت نمي كن؟ حالا رهبر زوركي ما تو استراليا، گوشت خانمها را به گوشتي كه گربه مي خوره تشبيه كرده و تازه ما مردا رو از مقام انسانيت به حيوانيت- گربه- تقليل داده اونوقت ما براي گوشتي كه نخورده ايم بايد حساب پس بديم؟
.
البته ساده از كنار اين خبرا نگذرين ،‌ اونچه كه من تا حالا فهميدم اينه اين مسلمونا هر چي تو خارج بگن بهشون گير ميدن. اصلاً گير دادن به مسلمونا تو خارج مد هستش ،‌ واسه خارجيا كلاس مياره كه به ماها گير ميدن،‌ احساس روشنفكري ميكنن. منم هرجا ميرم الكي به خارجيا به جاي هاي ميگم هاي برادر تا بمنم گير بدن . تو استراليا مسلماني و ايراني بودن دو كليد واژه اي هستش كه باهاش ميشه با همه صحبت كرد. اگه طرف پير باشه جشن هاي 2500 ساله يادشه اگه جوون باش قضاياي هسته اي . حال ميده ايرانيا همه جا حرفي واسه گفتن دارن
.
ديشب رفته بودم پينگ پنگ يه آلمانيه اونجا بود كه 40 سال بود تو استراليا زندگي ميكرد و داشت براي انتخابات اينجا خودش رو آماده ميكرد. چه انتخاباتي رو نپرسيدم . البته آدم حسابي بود . تا فهميد ايرانيم كلي خوشحال شد و گفت من ايران رو ديدم و خاطرات خوشي از اونجا دارم و چها و چه ( جالب بود ميگفت نطفه دخترم كه الان 36 سالشه تو تهران منعقد شد كه من فهميدم بعله طرف از اون گربه هاي آلمانيه ) بگذريم ،‌ داشت گير ميداد به وضعيت ايران و دموكراسي و اين چرت و پرتا. بهش گفتم تو آلمانتون ميتونيد راجع به كشتار يهوديان توسط نازي ها صحبت كنيد . گفت قانون منع كرده و بعد رفت تو فكــــــر. منم چيزي نگفتم
.
ما مخلص اين مفتي مسلمانان استراليا هم هستيم ،‌ بيخيال جون مادرت ،‌ والله اين مسلموناي استراليا خودشون توضيح المسائل متحركن. و اصلاً يكسريشون گربه نيستن پلنگن ! بيا راجع به صلح و عشق و ايمان تو اسلام حرف بزن نه گوشت ! چيزي كه تو استراليا زياده ! البته از نوع خوردنيش .. اوه اوه ...بدترش كردم، بهتره بيشتر از اين چيزي نگم ...عجب گيري افتاديما

Thursday, October 26, 2006

چي بگم آخه


چه مچي گرفتم از اين كبوتر خانمي ! من فكر مي كردم چند همسري فقط واسه مرداس ،‌نگو كه تو آيين كبوترا چند شوهري رواج داره،‌ عجب دنياييه . بنظرتون اين نامزد كبوتر خانمي خوشگله يا اون قبليه ؟

Wednesday, October 25, 2006

خدا رو شكر

خدا رو شكر اين مشكل دنيا هم حل شد . چند وقت بود واقعاٌ ! از خواب و خوراك واسه شنيدن اين خبر افتاده بوديم

Tuesday, October 24, 2006

تنبون فاطي

برادر من یه سوال از شما دارم ! اگر شما اصلا ننویسی کسی ناراحت میشه ؟! مرد حسابی برو فکر نون باش اینا برا فاطی تنبوون نمیشه
.
جمله بالا اظهار نظر يكي از دوستان راجع به مطلب قبلي منه . واقعاً حيفم اومد كه امشب راجع به اين اظهار نظر چيزي ننوسيم و اونو تحليل نكنم . چون اين اظهار نظر بيانگر يك درد مزمني هستش كه ما ايرانيا بهش مبتلا هستيم
.
يك فرق عمده اي كه ايرانيا با خارجيا دارن ميدونين چيه ؟ تخريبه . ما ها خوراكمون خراب كردنه نه درست كردن. ماها وقتي نقطه ضعفي تو يه چيزي ميبينيم هيچوقت سعي نمي كنيم كه كمك كنيم درستش كنيم . هر وقت يك كسي رو هم بهتر از خودمون ميبينيم هيچوقت سعي نمي كنيم كه اين فاصله رو با بالا كشيدن خودمون جبران كنيم بلكه دوست داريم كه طرف رو پايين بكشيم
.
دليل اينكه ما ايرانيا هم پيشرفت نمي كنيم همينه . ماها ياد نگرفتيم كه همديگر رو تشويق كنيم. از تشويق كردن ديگران بدمون مياد چون فكر مي كنيم وقتي ديگري رو تشويق كنيم خودمون رو كوچيك كرديم
.
ما ايرانيا دو چشم از خدا گرفتيم كه فقط از اينو اون ايراد بگيريم و مي ترسيم كه سمت نظر اين دو تا چشم رو به خودمون برگردونيم چون اونقدر نقطه ضعف تو خودمون مي بينيم كه حاضر نيستيم هيچ تلاشي در درست كردنشون انجام بديم. جالب اينه كه ماها عيب هاي خودمون رو تو ديگران مي بينيم
.
ميخواهيد بعنوان ايراني خوشتون بياد يا بدتون ، ما ايرانيا درست تربيت هم نشديم، درست حرف زدن هم بلد نيستيم. ما ايرانيا آدمهاي مثبتي هم نيستيم. ماها مثل مگس مي گرديم روي جايي كه نبايد بشينيم ميشينيم. ما ها براي خوب شدن هم دوست نداريم زحمتي بكشيم. دوست داريم همه چيز رو يك شبه بدست بياريم. پول،‌ثروت ؛‌زن،‌بهشت
.
ما ايرانيا بلد نيستيم به هم اعتماد كنيم. احتراممون به ديگران هم بر مبناي مادياته. هر كي پولدار تر بود پيش چشم ما محترم تره . هر كي كه ممكنه برامون يك نفعي داشته باشه رو مقبولتر پيش ديگران جلوه ميديم
.
ما ايرانيا بحث كردن هم بلد نيستيم و واسه حرفامون دليل و منطق نمي ياريم. هر چي كه به دهنمون بياد ميگيم و بعدش از گفته هامون پشيمون ميشيم. ماها شجاعت هم نداريم كه اگه انتقادي هم داريم رو در رو بگيم. هميشه پشت ديگران قايم ميشيم و سعي مي كنيم كه از دور اهداف خودمون رو پيش ببريم
.
ما ايرانيا نمي دونيم كه ممكنه يك بخشي از واقعيت موقع بحث در دست طرف مقابل باشه و فقط فكر ميكنيم خودمون درست مي گيم، خودمون درست رفتار مي كنيم . جالبه وقتي كه يك خارجي رو هم ميبينيم ميشيم يك انسان بي اراده ، هر چي اون ميگه ميگيم درسته . ‌حتي اسممون رو هم عوض مي كنيم تا اون خارجيه فكر كنه كه ما مثه اونيم،تا از ما خوشش بياد
.
ما ايرانيا هميشه يك زندگي دوگانه داريم. هميشه يه نفاقي بين فكرمون و عملمون وجود داره . با آدما بر مبناي شرايط اونا رنگ عوض مي كنيم. اگه طرف عرق خور باشه يك جور وانمود مي كنيم كه ما هم عرق خوريم در حالي كه ممكنه نباشيم. اگه خارجيه مسيحي باشه از اسلام بد مي گيم ، اگه از اسلام خوشش بياد طرفدار اسلام مي شيم
.
ما ايرانيا كار جمعي هم بلد نيستيم ،‌ سعي نمي كنيم كه نفعمون به ديگري برسه . هميشه و از همه كس طلبكاريم. هميشه دست بگير داريم نه بده. نداشتن ديگران ما ها رو خوشحال مي كنه و داشتن ديگران ما رو ناراحت . فرق نمي كنه اين دارايي تو چي باشه. حتي به يك صفحه وب لاگ الكي هم رحم نمي كنيم. چيزي كه مجاني واسه همه هست و همه مي تونن داشته باشن
.
هر وقت به يكي خوبي كنيم منتظر ميمونيم كه طرف به ما خوبي كنه . اگه هم به كسي خوبي كنيم به عالمو و آدم ميگيم و تا آخر عمر مثه دست چماق ميكوبيم تو سرش. خوبي كردن به ديگران واسمون مثه پول قرض دادنه. منتظر ميشيم كه به ما برگردونه. خوبي هامون به ديگران هميشه يادمونه ولي بديهامون به ديگران رو سر دو سوت فراموش ميكنيم
.
ماها تو عروسيامون هميشه دعوا مرافه و گريه هستش و تو عزاهامون خوش و بش و خنده
.
هميشه تو حرف زدنامون كلي كار بزرگ مي خوايم انجام بديم ولي در عمل يك قدم هم بر نمي داريم. فقط حرف مي زنيم، فقط حرف ،‌فقط حرف ،‌فقط حرف،‌فقط حــــــــــــــــــــــــــــرف
.
از مسخره كردن ديگران لذت مي بريم واي به حال زماني كه كسي بخواد جلوي ما از ديگري تعريف كنه . اينقدر عيب و ايراد از طرف مي گيريم كه راوي به غلط كردن بيفته
.
اصلاً راز دار نيستيم و بقولهايي كه ميديم عمل نمي كنيم. حرفا مون زود يادمون ميره
.
اين نقائص هم مثه دم خروس از چنته همه ماها هم بيرونه. ميخوايد خوشتون بياد ميخواد نياد
.
از دوست عزيزي كه به من گفت ننويسم هم واقعاٌ ممنونم كه تنبون امشب فاطي رو جور كرد

Monday, October 23, 2006

تعلق

چند سالته؟ 20 ،‌30،‌40 يا 50 چه كارايي مي خواستي انجام بدي كه هنوز وقت انجامش نشده؟ اووووووووه كلي كار پس كي ميخواي انجامش بدي ؟ يه روزي . خدا بزرگه ما نگفتيم كوچيكه ! اون يه روز كيه ؟ نميدونم هنوز وقتش نشده. حال داري گير ميدي. مگر داروغه اي ؟ نخير دامپزشكم
.
سئوال جواب آشناست نه ؟
.
شايد باورتون نشه ولي همين چيز اي خرده ريزي كه سالهاست يه گوشه مغزتون تلنبار شده و هيچ وقت هم از تو مغزتون بيرون نميره تا انجامش نديد اسمش حجابه ! دقيقاً مصداق همون حجابيه كه مولوي و ديگران ازش حرف ميزنن. كف كردين نه ؟ اگه كف كردين بگين كه من لباسام رو بيارم با كفاتون بشورم
.
هي ماها دنبال چيزاي عجيب و غريب تو زندگيمون ميريم و فكر مي كنيم حجاب يه چيزي هستش كه خارج از ما وجود داره. خير اينجوري نيست . همين جورابي كه شش روزه نشستيش حجابه ، همين زير ابرويي كه يك روزه ور نداشتي - چه تند تند زير ابرو ور ميداري بابا- خودش حجابه ، همين زنگي كه به محسن نزدي و يك هفته هستش كه مي خواي بزني و هي يادت مي ره خودش حجابه . همين ليچاري كه ميخاي بار سوسن كني ولي يك ماهه كه جرات نكردي بهش بگي و همش رو دلت سنگيني ميكنه خودش حجابه
.
دقيقاً همين چيزايي كه اصلاً فكرش رو هم نمي كردين كه حجاب باشن حجابن ...همين چيزاي خرد و ريز حجاب شما هستن بين شما و ديگران .. بين شما و خدا ... بين شما و خودتون .... چون تا مي خواهيد يك كار كنيد هي ميپرن وسط كارتون .... وسط مديتيشن ياد قولي كه به عمت داده بودي كه ناخوناشو مانيكور كني و نكردي ميفتي .... .... وسط مهموني هستي فكرت تو خونه هستش و يادت ميفته كه ظرفا رو نشستي ..... تو دستشويي هستي ولي فكرت پيش مرجانه كه يادت رفت ازش بپرسي عطرش رو از كجا خريده .... اين چيزاي خرد و ريز باعث ميشن كه در زمان حال زندگي نكنين و نتونيد حاله زندگي رو ببريد و قس عليهذا
.
هر قولي كه ما يا به خودمون يا به ديگران ميديم مثه نخي هستش كه به فكر مون آويزون ميشه و ما رو به دنيا وصل نگه مي داره. ما بايد اونو زود قطع كنيم تا فكر مون آزاد باشه و بتونيم در حال زندگي كنيم،تا ‌بتونيم خلاق باشيم. بالن رو ديديد، وقتي كيسه هاي شن رو ازش باز مي كنن تازه اوج ميگيره. ماها بايد اين كيسه ها رو از خودمون باز كنيم تا بتونيم در حال زندگي كنيم
.
چه جوري مي تونين از شر اين حجابا راحت شين
.
مواد مورد نيازبراي عشق و حال معنوي 1. خودكار 2. كاغذ3. يك جو همت
.
اول قشنگ فكر كنيد كه چه كارايي رو سالهاست مي خوايد انجام بديد و نداديد مثه جيب شلوار دوختن، تميز كردن كابينت آشپزخونه ،‌ خريد باطري واسه ساعت و... بعد اونا رو يادداشت كنيد و سعي كنيد دونه به دونه اونا رو انجام بديد و بعدش روش يه خط بكشيد. اگه چيز جديدي هم به ذهنتون رسيد ته ليست بنويسيد. به مرور زمان ليستتون به روز ميشيد و اونوقت كلي از زندگيتون حال ميبريد و بهمين كشككي ميريد بهشت
.
تكليفتون را با همه چيز و همه كس در حداقل زمان ممكن مشخص كنيد... اونوقت ذهنتون آروم ميشه و كلي از زندگيتون حال مي برين......... از حجـة الاسلام بابك جيگر روحي فدا

Thursday, October 19, 2006

خارشهاي روشنفكرانه

خيلي وقت بود كه نه يه كتاب درست حسابي خونده بودم نه فيلم سينمايي ايراني ديده بودم. امروز رفتم كتابخانه ايرانيان ، كتاب سووشون رو گرفتم و فيلم زير پوست شهر مال رخشان بني اعتماد.خدا اموات علي رو هم بيامرزه كه يك ويديوي وي اچ اس جا گذاشت خونمون ! مي خواستم برم پينگ پنگ غلغلكم اومد گفتم بزار يك خرده فيلم رو ببنيم بعد برم . اوله فيلم رو ديدن همانا و قيد پينگ پنگ رو زدن همان
.
فيلم قشنگي بود و دلم كلي گرفت . اگه نديد ببينيد تا يك خرده شما هم دلتون بگيره ! بحث پيرامون موضوعاتي كه فيلم مي پردازه زياده ولي تو يكي دو جمله بايد بگم كه حق ما ها از دنيا ايني نيست كه بايد باشه. ما ها مثه يك فقيري ميمونيم كه تو يك خرابه زندگي ميكنه و زير جايي كه هر روز ميشينه يه گنجه. چه زماني مي خواد حاليش شه و زيرش رو بكنه و گنج رو پيدا كنه خدا ميدونه
.
ما تا كي ميخوايم زوركي همديگر رو بهشت بفرستيم نمي دونم. تا كي مي خوايم واسه ديگران هم زندگي كنيم نميدونم. تا كي ميخوايم واسه خوشايندي ديگران هم حرف بزنيم من نميدونم . واقعاٌ حق ايرانيا فقر نيست. ماها همه چي داريم و هيچي نداريم و زندگيمون شده بدو بدو. از صبح تا شب مي دوييم واسه هيچي، شبا هم همش خواباي هچل هفت بدو بدوي روزمون رو مي بينيم
.
من خوشحالم كه اومدم اينور آب . حداقل يه مجالي پيدا كردم كه از بيرون ايران رو ببينم. آدم وقتي كه اينجاست مي فهمه كه رفاه نسبي واسه تمام اقشار جامعه يعني چي. مي فهمه عدالت نسبي يعني چي. وقتي مقايسه ميكنم مي بينم صدها سال فاصله داريم .
.
تو قرآن اومده كه اون دنيا خدا از بنده اش ميپرسه كه دنيا رو چگونه ديدي، اگه بگه همش ظلم بودو ستم ميگه مگه زمين خدا پهناور نيست چرا يه جاي ديگه نرفتي؟ رب المشرقين والمغربين. واسه سلامتي حاجاقا صلوات بفرست

همراه

چون خود را بدست آوردي، خوش مي رو! اگر كسي ديگر را يابي، دست به گردن او در آور و اگر كسي ديگر را نيابي، دست به گردن خويش درآور
.
شمس

Wednesday, October 18, 2006

بيل گيتس

بيل گيتس، در يک سخنراني در يکي از دبيرستان‌هاي آمريکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: «در دبيرستان خيلي چيزها را به دانش‌آموزان نمي‌آموزند». او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبيرستان فرا نمي‌گيرند، بيان كرد
.
اصول بيل گيتس به اين شرح است
.
اصل اول: در زندگي، همه چيز عادلانه نيست، بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد
..
اصل دوم: دنيا براي عزت نفس شما اهميتي قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار مي‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبي داشته باشيد، کار مثبتي انجام دهيد
..
اصل سوم: پس از فارغ‌التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام، کسي به شما رقم فوق‌العاده زيادي پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آن‌که بتوانيد به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسيد، بايد براي مقام و مزايايش زحمت بکشيد
..
اصل چهارم: اگر فکر مي‌کنيد، آموزگارتان سختگير است، سخت در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رئيس شما خيلي سختگيرتر از آموزگارتان است، چون امنيت شغلي آموزگارتان را ندارد
..
اصل پنجم: آشپزي در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌هاي ما براي اين کار اصطلاح ديگري داشتند، از نظر آنها اين کار «يک فرصت» بود
..
اصل ششم: اگر در کارتان موفق نيستيد، والدين خود را ملامت نکنيد، از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد
..
اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشويد، والدين شما هم جوانان پرشوري بودند و به قدري که اکنون به نظر شما مي‌رسد، ملال‌آور نبودند

كبوتر


آقا اين دو تا كبوتر پشت پنجره اتاق ما يك گيري به هم داده بودند كه نگو و نپرس. اول تا چشمم بهشون افتاد رومو كردم اونور گفتم استغفر الله ، ديدم خير به كارهاي شنيع خودشون دارن ادامه ميدن . بعد خواستم زنگ بزنم نيرو انتظامي يادم افتاد تو استراليا حيوانات مقدم بر مردها هستن. آخرسر كاسه صبرم لبريز شد بهشون گفتم: حيا كنيد مگه شما خواهر مادر ندارين؟ گفتن چرا داريم كه چي ؟ گفتم هيچي سلام منو بهشون برسونيد
..
بعد تازه فهميدم اين دو تا نامزد رسمي هستن كه زل زدن تو چشام دارن جوابم رو ميدن . پاي سمت راست عروس خانم را ملاحظه بفرماييد. پاي بند نامزدي در عكس افتاده. اون كبوتر زن ذليل را هم ببينين. فكر كنم كبوتر هاي نر متاهل هم مثه مرداي متاهل دو دسته اند : يا كبوتر زن ذليل هستن يا فكر مي كنن كبوتر زن ذليل نيستن. كبوتر جمله قبل رو بردارين معماي آقايون هم حل ميشه

Tuesday, October 17, 2006

ماه رمضان

گزارش تصويري كه راجع به ماه رمضان واسه بي بي سي كار كردم اينجاست حالشو ببريد
..
يه مطلب هم نوشتم كه هنوز چاپ نكردند ، اگه ماه رمضون تموم شد و چاپ نكردن تو وب لاگ ميزارم كه بخونيد
.
اينقدر مواظب خودتون نباشيد ، يك خرده هم مواظب ديگران باشيد

Monday, October 16, 2006

كلمات


كلماتي هستند كه زنده مي كنند
و آنها كلمات معصومانه اند
..
عشق، عدالت و كلمه آزادي
كلمه كودك و كلمه مهرباني
..
و نام چند گل و نام چند ميوه
پل الوار

شب قدر

شب قدر نازل شده كه قدر خود را بدانيم ، فقط همين

Thursday, October 12, 2006

خير

گاهي ما آدما بيخود به يك كاري گير ميديم تا به ثمر برسه ولي هر كاري مي كنيم نميشه. خب داريم زور الكي مي زنيم ديگه. خدا چه جوري بايد به ما بفهمونه بيخيال . خانم جان/آقا جان بيخيال ،‌ ولش كنيد، مطمئن باشيد اگه مي خواست بشه ميشد
..
زندگي رو تو يك دوره ببينيد نه تو يك لحظه ،‌نه تو يك روز ، نه تو يك ماه ، نه تو يك سال . از باغبونا ياد بگيريد . الان درخت گردو مي كارن چند سال بعد برداشت مي كنن. ما ايرانيا همه كارامون بزن در رو هستش .سعدي رحمـة الله ميگه آنچه كه زود برآيد ، دير نپايد
..
بوم رنگ رو ديديد . الان پرتاب مي كني ميره يك سيري رو طي مي كنه بعد بهت بر ميگرده. كارهاي ما هم همينجوره . هر چه كني كشت همان بدروي
..
من پيشنهاد بهتون مي كنم كه واسه يك ماه هم كه شده بدون زور زدن و بدو بدو كردن كاراتون رو انجام بديد ببينيد چه اتفاقي واستون مي افته
..
مطمئن باشيد خيرتون در هموني هستش كه الان داريد نه به اونچه كه تصور ميكنيد بايد داشته باشيد. عجب گيري افتاديما

Tuesday, October 10, 2006

ايراني

راستش من خيلي وقتا دلم مي گيره وقتي يكسري ادا اطوار اين هموطنانم رو مي بينم
..
بدبختي ما ايرانيا اينه كه خيلي تو ظواهر غرق شديم و كمتر به باطن كارا توجه داريم و اين خوب نيست. منتهاي پروسه خداشناسي اينه كه ما آدم شيم نه فيلسوف شيم ، نه صوفي شيم ،‌نه دكتر شيم، نه عارف شيم،‌نه زاهد شيم . اينا همه پوسته هستش . اين عنوانا فقط حجاب رو زياد مي كنه . آدم شدن يعني اينه كه شما بتونين با همه آدما ارتباط برقرار كنين ،‌فقير،روستايي، بيسواد ،‌باسواد و همه فكر كنن كه شما مثه اونا هستين
..
ميگن يه روز يه عرب بيابونگرد اومد تو مسجدي كه پيغمبر هم توش بود و يكهو عظمت پيغمبر اونو گرفت و زبونش موقع حرف زدن به لكنت افتاد. پيغمبر از وسط مجلس بلند شد و اومد اون عرب بيابونگردو سفت بغل كرد و گفت مادر منم مثه مادر تو با دستاش شير بز مي دوشيد. اون كه پيغمبر بود اينجوري بود واي به حال من و تو
..
اين القاب الكي پلكي رو ول كنيد و تو رو خدا اينقدر پز نديد. هر چي بدبختي داريم از همين پز دادن هاي الكي هستش
..
هر وقت فكر كرديم آدم حسابي شديم مطمئن باشيد به همون اندازه خر تريم
حجة الاسلام بابك عظيمي مدظله العالي

Thursday, October 05, 2006

كرم

تصور كن
..
اصلاً حوصله هيچ كاري رو نداري و طاق باز داري چرت ميزني ، هوا هم دم كرده و هم شديداً گرم و مرطوبه، زير پيرهنت هم به تن عرق كردت چسبيده، برق هم رفته و كولر و پنكه كار نمي كنه ، يه مگس بي پدر مادرم هم همش ميشينه رو پيشوني خيس از عرقت يا مدام ميره بيخ سوراخ دماغت و ولت نمي كنه، غلغلكي هم هستي و تو اين اوضاع و احوال محسن يا سوسن رفيقت هي غلغلكت مي ده .. اولش ميگي نكن .. مي بيني ول نميكنه .. ميگي از خر شيطون بيا پايين غلغلك نده ... ميبيني نه تنها غلغلكت مي ده بلكه خنده هاي احمقانه هم ميكنه ... ميگي جون مادرت بي خيال حوصله ندارم... مي بيني طرف با خنده هاي وقيحانه تر با هيجان و تلاش بيشتري هنوز غلغلكت مي ده
..
مي گي با مزه بي خيال ... مي بيني ول كن ماجرا نيست... مي گي هه هه هه خنديدم شورش رو در نيار ..... مي بيني خير اصلاً شيطان رجيم تو بدن رفيقت حلول كرده و ول نمي كنه ... آخر سر نيم خيز بلند مي شي و خيلي جدي مي گي فلان فلان شده مگه كرم داري ؟
..
و اين كلمه كرم در جمله بالا تمام دق و دلي شما رو منتقل مي كنه و طرف ميفهمه هوا پسه و سر جاش ميشينه.حالا فهميديد كرم چه شخصيت مهميه
..
حالا تصور كنيد اگر كرم تو دنيا نبود چه كلمه ديگه اي به اين رسايي مي تونست احساسات ما رو منتقل كنه و طرف رو ساكت كنه .. توجه كنيد بجاي مگه كرم داري بگيم مگه اسب داري ؟ يا مگه زرافه داري ؟ يا مگه اورانگوتان داري ؟ يا مگه سمور داري ؟
..
اگه توجه كنيد هيچكدوم از اين حيوانات لطافت ، ووليدگي، غلغلك دار بودن ، اشمئزاز، آرامش ، و در عين حال صبوري حيواني به نام كرم را ندارند . در نتيجه اگه حيواني به نام كرم وجود نداشت هيچوقت ما نمي تونستم مكنونات قلبي خودمون رو درست منتقل كنيم. و در كل نتيجه مي گيريم كرم حيوان بسيار ارزشمنديه . لطفا از اين به بعد بهش احترام بزارين و سعي كنيد كرم خانگي داشته باشيد اين سگ و گربه ها خيلي لوس شدن
..
و يادتون باشه
..
اگه كرم نبود ممكن بود كرگدن سر قلاب ماهيگيري بزنيم
..
اگه كرم نبود ممكن بود خرچوسونه تو سيب باشه اونوقت بيا و درستش كن
..
اگه كرم نبود دندونمون ممكن بود سگ بزاره
..
اگه كرم نبود ممكن بود تو معده يا روده مون پر از مارك ( مار بعلاوه ك مصغر) يا شتر باشه
..
و اگه كرم نبود بعضي از رفقا يك چيز كم داشتن

Tuesday, October 03, 2006

آميش


خبر رو حتماٌ شما هم شنيديد . بازم تو آمريكا يه بنده خدا قاط زد رفت تو مدرسه دخترونه 4 تا دختر بيگناه آميشي رو كشت بعدم خودكشي كرد. اگه دوست داريد كاملاً خبرو بخونيد
اينجا رو كليك كنيد
..
چيزي كه تو اين خبر نظر منو جلب كرد فرقه آميش بود. . بقول بي بي سي اونا ريا و تقلب، استفاده از برق و تلفن و اتوموبيل را حرام می دانند و به حرفه کشاورزی مشغولند. همين يك خط كافي بود كه برم تو اينتر نت ببينم اين بنده هاي خدا كه تو آمريكا و اونتاريو كانادا در مهد دموكراسي زندگي مي كنن چي ميگن
..
اينم نتايج وب گردي من راجع به آميش
اونا به چهار چيز خيلي تأكيد دارن : فروتني، خانواده ، اجتماع و ترك دنيا.معتقد به كشاورزي هستند و ميگن بايد تو خونه عبادت كرد نه كليسا.اونا يك خرده ديرتر از يافته هاي جديد دنيا استفاده ميكنن و بنوعي آهسته تر از ما ها زندگي ميكنن. معتقدن اگه تكنولوژي جديد باعث شه كه سادگي زندگيشون از بين بره قبولش نمي كنن.سوار ارابه ميشن بجاي ماشين . از برق استفاده نمي كنن و بچه هاشون بايد به مدرسه هايي برن كه توش فقط يك كلاس درس هستش
..
بچه ها فقط تا كلاس هشتم درس مي خونن چون ميگن درس بيشتر فايده نداره . تو زمين هاي زراعتي كار مي كنن تا وقت ازدواجشون سر برسه . خانمها لباس ساده مي پوشن . لباسهايي كه آستين هاي بلند داره.دامن لباسا شون بلنده . معتقدن مو هاشونو نبايد كوتاه كنن و بهمين خاطر پشت سرشون جمع مي كنن.اگر مجرد باشن روسري سياه سر مي كنن اگه متأهل باشن سفيد. خانمها اصلاً جواهرات آويزون نمي كنن ( قابل توجه خانمهاي ايراني ). پسرا و مردا هم رنگ تيره مي پوشن با جورا ب و كفش مشكي . سبيل نمي زارن و بعد از اينكه ازدواج كردن ريششون را ديگه هيچ وقت نمي زنن . اونا معتقدن اينجور لباس پوشيدن نشونه فروتني هستش
..
ازواج به سبك آميش
..
دختر و پسرا 16 سالشون ميشه شروع به سر جنبوندن ميكنن و دنبال همسر ميگردن.بيست سالشون ميشه بايد برن كليسا و غسل كنن . البته منظورم غسل تعميده.مرد از زن خواستگاري مي كنه البته بهش انگشتر نمي ده بلكه يك ساعت يا ظرف چيني مي ده . اونا فقط تو ماه جولاي يا آگوست به خانواده مي گن كه مي خوان عروسي كنن. بعد كارت عروسي واسه ملت ميفرستن.. لباس عروس رنگش آبي هستش.لباس عروسيشون فقط ماله روز عروسي نيست بلكه تا آخر عمر شون روزهاي يكشنبه كه ميرن كليسا با لباس عروسيشون ميرن. وجالبه كه با لباس عروسيشون هم دفن ميشن .. هيچكس روز عروسي هم گل دستش نمي گيره
..
واسه شام معمولا ًعروس خانم دختر و پسراي بالاي 16 سال رو با هم آشنا ميكنه تا بشينن با هم شام بخورن. شب اول ازدواج عروس و داماد تو خونه پدر عروس هستن چون صبح زود بايد بلند شن و خونه رو تميز كنن. ماه عسلشون ديدار اقوام هستش.كه هداياي عروسي رو اون موقع ميگيرن كه شامل وسائل خونه هستش. عروس داماد تا زماني كه واسه خودشون خونه درست كنن بايد تو خونه پدر عروس باشن
..
واقعاً دنياي بزرگيه و چقدر آدما با هم فرق مي كنن. من كه از طرز تفكر اونا خيلي خوشم اومد شما چي؟ حالا چرا يك نره خر آمريكايي رفته چهار تا از اين بنده هاي خوب خدا رو كشته من نمي دونم. جالب اينه كه دو تا از دخترايي كه مجروح شدن رو بردن بيمارستان يك ايالت ديگه و پدر ومادراشون بدليل اعتقاداتشون از سفر با هواپيما اجتناب كردن و گويا دارن با ماشين ميرن
..
راستي نقاشي بالا هم يك زندگي ساده آميشي رو نشون ميده
..
مي خوايد بيشتر راجع به اونا بدونيد اينجا و اينجا رو كليك كنيد

معلول

علي مي لنگيد و هيچ كس تو مدرسه باهاش بازي نمي كرد. علي خيلي از اين موضوع ناراحت بود و يك روز سر كلاس از خانم معلمش پرسيد كه چرا من با بقيه بچه ها فرق دارم
..
خانم معلمش فكري كرد و گفت : بخاطر اينه كه خدا، راحت تر تو رو پيدا ميكنه وقتي كه از آسمون به مردم زمين نگاه مي كنه
..
زنگ تفريح همه بچه ها دور و بر علي بودند

Sunday, October 01, 2006

عكس

















يكسري از دوستان گويا عكس هاي قبلي را نمي تونستند ببينند منم دوباره اونا رو روي يك سرور ديگه گذاشتم تا بتونن ببينن


تهران

Photobucket - Video and Image Hosting




اين مطلب رو امروز يكي از دوستان فرستاد كه منم عيناً اينجا ميزارم . عكسي رو كه هم اينجا مي بينيد من شش ماه پيش از تهران انداختم . اونروز هواي تهران خيلي تميز بود. دوستاني كه تهران زندگي كرده باشند مي دونن همچين هوايي تو تهران شايد سالي 5 روز باشه و مابقي روزها اصلاٌ آسمان آبي قابل مشاهده نيست
..
جذابيت هاي منحصر به فرد تهران به نقل از سايت خلوت

در هفته گذشته اعلام شد که تهران يکی از ده شهر نامطلوب جهان برای سکونت شناخته شد. اما تهران جذابيت های منحصر بفردی هم دارد که در هيچ جای دنيا نظير ندارد

تهران تنها شهری است که در آن می توانيد وسط خيابانهای آن نماز بخوانيد، وسط پارک شام بخوريد، در رستوران به ديدن مانکن های لباس های مدل جديد برويد، در تاکسی نظرات سياسی تان را بگوييد، در کوه برقصيد، اما برای ملاقات با نامزدتان بايد به يک خانه خلوت برويد

تهران تنها شهری است که در آن دو نفر روی دوچرخه می نشينند، چهار نفر روی موتورسيکلت می نشينند، شش نفر توی ماشين می نشينند، ۲۵ نفر توی مينی بوس می نشينند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس می شوند

تهران تنها شهری است در دنيا که پياده ها حتما از وسط خيابان رد می شوند، اتومبيل ها حتما روی خط عابر پياده توقف می کنند و موتورسيکلت ها حتما از پياده رو عبور می کنند

تهران تنها شهر دنياست که در آن هميشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور می کند

در تهران از همه جای ماشين ها صدا در می آيد، جز از ضبط صوت آنها

در تهران هيچ جای زنها معلوم نيست، با اين وجود مردها به همه آن جاهايی که ديده نمی شود هم نگاه می کنند

همه در خيابان ها و پارک ها با صدای بلند با هم حرف می زنند، جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند

تهران تنها شهری است در دنيا که همه صحنه های فيلمهای بزن بزن را در خيابان های شهر می توانيد ببينيد، اما تماشای اين فيلمها در سينما ممنوع است

مردم وقتی سوار تاکسی می شوند طرفدار براندازی هستند، وقتی به مهمانی می روند اصلاح طلب می شوند و وقتی راه پيمايی می کنند محافظه کارند و وقتی سوار موتورسيکلت می شوند راست افراطی می شوند

رانندگی در تهران مثل سياست ايران است، هرکسی هر کاری دلش بخواهد می کند، اما همه چيز به کندی پيش می رود

ماشين ها در کوچه های تنگ با سرعت ۷۰ کيلومتر حرکت می کنند، در خيابانها با سرعت ۲۰ کيلومتر حرکت می کنند و در بزرگراهها پارک می کنند تا راه باز شود

و تهران تنها شهری است در دنيا که در شمال شهرمردم در سال ۲۰۰۸ ميلادی زندگی می کنند و در جنوب شهر در سال ۷۰ هجری قمری

Saturday, September 30, 2006

طريقت اويسي

امشب من باتفاق يكي از دوستان رفتم يك خانقاه تو سيدني به اسم طريقت اويسي . خوشحال شدم كه يه همچين جايي اينور دنيا درست كردن كه مردم انشاء الله واسه خدا دور هم جمع شن

زن ومرد لباس سفيد پوشيده بودن كه چه كار خوبي بود. خدا كنه قلب آدم هم همون رنگي باشه، البته نه واسه دو يا سه ساعت مراسم ،‌بلكه واسه هفته ها و ماهها و سالها. ما هم كه با شلوار لي رفته بوديم از همون اول تابلو بوديم. يك آقايي دست ما رو گرفت و برد تو يك رديف نشوند . رديفاش پنج نفري بود . وقتي نشستم هي به من اصرار كرد كه پنج سانتيمتر و شايدم كمتر جلوتر بشينم . يك خرده وول خوردم رفتم جلو و برگشت و گفت يك خرده جلوتر . ما هم بيشتر ووليديم و رفتيم جلو. حالا پنج سانتيمتر چه توفيري تو اصل ماجرا مي كرد الله واعلم
..
چند دقيقه بعد شروع كردن به خوندن يك شعر و در حالي كه پاهاشونو ضربدري جمع كرده بودند شروع كردن با دست رو پاهاشون زدن . يه چيزايي تو مايه سينه زني خودمون. بعدش چند تا آيه از قرآن خوندن كه از سوره هاي مورچه، عنكبوت، شعرا و نحل بود. جالب اين بود كه هر آيه رو 11 بار تكرار كردن . چرا يازده بار نفهميدم . شايد منظورشون اين بود كه دوازدهمين بار امام زمان قرائت ميكنه

بعدش افطار مفصلي آوردن . نون و پنير و سبزي. آش، كه فكر كنم شله قلم كار بود، با جوجه كباب. جالب اين بود كه قاشق و چنگال و كارد رو با يك روبان بنفش بهمراه يك گل مصنوعي به هم بسته بودند . ما هم اولش خواستيم كلاس بزاريم وروبان رو با دست بازكنيم ولي هر چي زور زديم نشد ، بعدش هم هر چقدر خواستيم با ملايمت قاشق را بكشيم بيرون نمي اومد ، آخرش وحشيانه قاشق را درآورديم .. انصافاً غذاي خوبي بود جاي شما خالي
..
بدبختي همه ملت غذاشون رو زود تموم كردن بجز ما ....... يك دفعه احساس كردم كه مجلس واسم سنگين شده . دور وبرو نگاه كردم ديدم سيني ها همه خاليه و من موندم . بعد تند تند غذا رو تموم كردم و تا سيني رو كنار گذاشتم ديدم دعاي بعد از غذا رو شروع كردن .... فهميدم حدسم درست بوده و منتظر من بودن تا غذام تموم شه. دوربيناي مدار بسته اونجا بود حتماٌ از اونجا همه رو كنترل مي كردن كه كي غذاش تموم شده كي نشده
..
بعد سخنراني حضرت پير ، به تعبير دوستان ،‌ شروع شد . بر خلاف تصوري كه من داشتم كه يك آدم با كشكول و تبرزين با ريش بلند بايد باشه، پير يك آدم جوون بود – كه بعداً فهميدم 54 سالش هست- با يك دست شلوار و پيرهن سفيد كه دكمه هاي سر آستينش رو هم نبسته بود . البته خودش اونجا نبود بلكه تصويرشون روي مونيتور روبرو نقش بسته بود . گويا ايشان صحبتهاشون را روزانه ايراد مي كنن و هر شب تو چند شهر دنيا با هم پخش ميكنن. راستش من از صحبتشون چيزي حاليم نشد . البته نه اينكه سطح بحث بالا بود چون براي من بحث بسيار منفصل بود . بعد از دوستمون هم كه بعد از مراسم پرسيدم اونم گفت من چيزي نفهميدم . البته گويا صحبتهاش بطور همزمان ترجمه به انگليسي مي شد . من كه فارسي رو نفهميدم واي به حال ترجمه انگليسيش ! ولي استاد در كل نظرش اين بود كه اكه آدم دنبال هوي و هوس بره به مخاطراتش فكر نمي كنه كه ممكنه گريبانگيرش شه
..
بعدش هم يك خانمي اشعاري رو شروع به خوندن كرد. البته نود و نه درصد خانما بدون حجاب بودند و من خيلي دوست دارم قرائت اونا رو راجع به حجاب از قرآن بدونم. توي جمع طريقت نقش بندي كه بودم خانما همه حجاب داشتن . آخر مراسم هم يه دعاي ديگه خوندن كه ختم جلسه بود
..
بنظرم خيلي مراسم ديسيپلين داشت و من احساس كردم كه تو كليسا هستم . مردم شق و رق نشسته بودن و هيچكس نبايد با بغليش حرف ميزد. البته 3 ساعت يك جور نشستن خيلي سخته . ولي احتمالاً مراد اين بوده ملت يك خرده رياضت بكشن

نميشه زود قضاوت كرد چون زمان مي خواد . ولي در كل من تو اين چند وقت فهميدم كه چقدر فقر فرهنگي تو اينجا زياده و چقدر مردم طالب مسائل معنوي هستن. البته طبيعي هم هست. وقتي مسائل مادي آدم حل باشه طبعاً ملت ياد اون دنياشون ميفتن
..
،راستش من زياد دوست ندارم كه وارد يك طريقت خاص شم چون بنظرم آدم يك بعدي ميشه . در كل اسم طريقت من ، طريقت هويچ هستش .و من پير هويچ هاي كره زمين هستم. اين عكسي رو كه من از هويچ هاي شمال ايران انداختم ببينيد . من هر وقت اونا رو مي بينم ياد خدا مي افتم. شما هم هر وقت هويچ ديديد ياد خدا بيفتيد. ديديد ياد خدا بودن چقدر آسونه
..
پــــاشو برو در يخچال رو وا كن يه هويچ وردار بخور گامبو . جلوي اون شكمتو بگير بابا.. بعد از اينكه هويچت رو خوردي اگه بلدي، كه بعيد مي دونم، ما رو هم دعا كن

Photobucket - Video and Image Hosting

Friday, September 29, 2006

شكر

امشب داشتم يه كتاب مي خوندم خيلي عجيب بود
فقط اينو ميگم كه خدا رو شكر كنيم
اگه يك سرپناه داريم
اگه يك كاري داريم كه ازش پول حلال بدست مي ياريم
اگه هفته اي يه روز ورزش مي كنيم
اگه سرنوشت زندگي آدما رو ما رقم نمي زنيم
اگه يكي رو تو دنيا داريم كه ما رو دوست داره
اگه مريض نيستيم
همين چند تا واسه يه زندگي بسه . خدايا بهمون عقل بده كه بيشتر از اين چيزي تو زندگي نخوايم

Sunday, September 24, 2006

فستيوال خياباني در اوبرن


امروز تو اوبرن يك فستيوال خيابوني برگزار شد. دم اين استرالياييها گرم كه حداقل به فكر مردم كشورهاي ديگه هستن و زمينه اي رو واسه نشون دادن فرهنگشون فراهم ميكنن

امروز يك گزارش تصويري از فستيوال كار كردم خداييش پدرم در اومد كه تونستم يك سري عكس خوب بگيرم ...... مخصوصاً تو اوبرن كه كلي مسلمون زندگي ميكنه ......... آخه يك سري مسلمونا ميگن عكس تو اسلام حرامه

امروز غرفه از همه ملتها ديدم بجز ايراني ....... هي دم از انوشه انصاري بزنين ولي عرضه ندارين يك غرفه بگيرين و يك گوشه از فرهنگ مملكتو اين ور دنيا نشون بدين ........فردا از انوشه هم يه عيب و ايراد ميگيرين و مثه علي دايي بدبخت لهش ميكنين.... چه گيري داديم به روابط مردم ايران و انوشه ... حالا اگه تو مطبوعات ميومد كه انوشه يك آدم بدي هستش مثلاً فلان كارس از ديدگاه ما ايرانيا ديگه ايراني محسوب نمي شد و آمريكايي بود و توطئه عليه نسل ايراني قلمداد مي شد... اگه دروغ ميگم بگيد بابك خفه شو دروغ ميگي

آخر سر مي ترسم مليتم رو اينجا عوض كنم بكنم افغاني ........... امروز چند تا جوون افغاني با لباس محلي خودشون رقص سنتي افغاني ميكردن...تو كاراي گروهي، افغاني هاي مقيم استراليا از ما ايراني هاي تنبل و عيب و ايراد گير خيلي جلوترن

راستي كسي سايتي رو سراغ نداره كه بشه عكسها رو مجاني روش گذاشت تا ملت بتونن ببينن

Friday, September 22, 2006

اين بار انوشه انصاري


تا كي ما ايرانيا ميخوايم پشت سر ديگران قايم شيم من نمي دونم. حالا چند وقته انوشه انصاري شده طليعه دار قافله ايراني تو دنيا. و بعضي ايرانيا هم فكر ميكنن كه چون اون اسم ايران رو يدك ميكشه واسه اونا هم آبرو حيثيت مياره . دمش گرم كه انوشه رفت فضا ولي خب رفتن اون چه كمكي به من ايراني بي هويت ميكنه. مني كه همش حرف مفت زن هستم و دروغ مي گم و هزار تا كاراي ديگه ميكنم

ماها همش دوست داريم تو سايه راه بريم. واقعاٌ بشينيم با خودمون حساب كتاب كنيم كه كي هستيم و جايگاهمون تو دنيا كجاست . يه روز پشت انوشه قايم ميشيم يه روز پشت لاله و لادن خدا بيامرز يه روز شيرين عبادي يه روز پشت آغاسي ... دم همگي اينا گرم ولي منه بابك عظيمي چه خري هستم و چه كمكي تونستم به بهتر شدن دنيا كنم


گيرم پدر تو هست فاضل
از فضل پدر تو را چه حاصل

Tuesday, September 19, 2006

سلامتي



مي دونم چند وقته كه وب لاگو به روز نكردم. آخه مريض بودم و هنوز هم هستم . واقعاٌ سلامتي بهترين هديه خدا به آدمه. مواظب خودتون باشين

Wednesday, September 13, 2006

ازدواج

امشب عروسي تنها خواهرمه و منم اينجام ولي خب روحم اونجاست ! حيف شد كه نيستم . زندگي اينقدر بالا و پايين داره كه آدم نمي دونه امروز كجاست و فردا كجا نيست


خواستم نوشته امروز رو تقديم عروس خانم و آقا داماد كنم وبگم كه بيادتون بودم . كليد خوشبختي يك زندگي زناشويي موفق هم اينه ....... شوهر با زن رفاقت ، زن از شوهر اطاعت ..........آبجيم هم هستي باش ولي بايد حرف گوش كني و اگه چيزي به نظرت اشتباه اومد را راجع بهش صحبت كني ... يادت باشه دليلي هم نداره كه زود به جواب برسي ممكن يك بحث براي اينكه به نتيجه برسه خيلي زمان ببره ... اگه هم ديدي به نتيجه نرسيد اول يه خرده غذا رو شور كن كه طرف طعم زندگي رو بچشه ... بازم نتيجه نگرفتي ببين از چه غذايي بدش مياد همونو هر روز درست كن ... بازم نشد تو زمستون و وسط يخبندون يواشكي ماشينو پنچر كن تا حالش جا بياد ... هنوز سر به راه نميشه؟ پس باٌ يه جيغ بنفش شروع كن بعد با لنگه دمپايي بيفت به جون شوهر دلبندت .. واگر باز نتيجه نداد ما در خدمتيم ......... ايرانيا حوصله جاهاي خوش رفتن ندارن ولي اگه پاي دعوا بيفته از سيدني هواپيما چارتر ميكنن ميان محل


مواظب هم باشين . زندگي اصلاٌ اونقدر ارزش نداره كه بخواهيد خودتون رو توش اثبات بكنيد. اينو يادتون باشه

از طرف كسي كه پاي چشمش در حال حاضر كبوده

Sunday, September 10, 2006

فنگ شويي


ميخوام امروز راجع به فنگ شويي حرف بزنم! شايد تا حالا اسمش رو نشنيده باشيد

فنگ شويي يه فلسفه چيني هستش كه بطور خلاصه ميگه اگه هر چيز تو خونه يا محل كار سر جاي خودش قرار بگيره اونموقع باعث گشايش تو كارا ميشه

ببينيد مثلاٌ گاهي اوقات آدما بي پول ميشن يا كاراشون به مشكل مي خوره يا ... در اين موقع فنگ شويي معتقد هستش نقطه اي كه در خونه مربوط به پول يا كار ميشه نامرتب هستش يا اونجا آت و آشغال قرار داره .. كاري كه بايد انجام داد اينه كه بايد اونجا رو تر وتميز كرد ؛‌آت و اشغالارو ريخت بيرون و همين كار باعث گشايش ميشه

بازم فكر مي كنيد دارم چرت و پرت ميگم ،‌هان ؟ ولي امتحان كنيد خودتون مي فهميد كه عين واقعيته

فنگ شويي بر همين اساس خونه رو به 9 بخش تقسيم ميكنه كه شامل

روبروي در خونه كه واستيد ( بسمت داخل ) كل خونه رو به 9 بخش تقسيم كنيد كه هر يك از اونا مربوط به يكي از اين عناويني هست كه تو جدول آوردم. مثلاٌ ته خونه سمت چپ مربوط به ثروت و خوشبختي هستش

اين تقسيم بندي كلي هستش ولي اين تقسيم بنديها تو هر اتاق يا هر جايي كه در داره صادقه . هر وقت ديديد كه كارتون گيره كرده مكانش رو تو خونه گير بياريد - همچنين تو هر اتاق- بعد اونجا رو از گرد وغبار پاك كنيد آت و آشغالا رو بريزيد بيرون و بعد ببينيد كه اوضاع رو به راه ميشه . يادتون نباشه هيچ وقت چيز خراب نگه نداريد اگه شير چيكه مي كنه درستش كنيد . كيف پولتون رو مرتب كنيد . حموم و توالت را هم همينطور .. شايد بنظرتون مسخره بياد اگه توالت فرنگي داريد حتماٌ درش رو بزاريد

اين موضوع كمك ميكنه كه انرژي مثبت تو خونتون درست جريان پيدا كنه و بختتون باز شده.... خنديدم يا همون لول


دوست داريد بيشتر بدونيد ...... مخلصتون هم هستم بريد اين سايت رو ببينيد


ما رو هم دعا كنيد اگه بلديد

Thursday, September 07, 2006

عروسك كوكي


فروغ شعرهاي قشنگ زيادي داره ولي من
اين يكي رو بيشتر از همه دوست دارم

Tuesday, September 05, 2006

مادر بزرگ


مادر بزرگم دو ماه پيش فوت كرد. خيلي دلم سوخت. هر موقع كه سردرداي شديد ميگرفتم سرم رو رو پاهاش ميذاشتم و اون با دستاي نحيفش اونقدر نوازشم ميكرد كه سردردم كلي بهتر مي شد. هميشه با اون لهجه شيرين شماليش كلي واسم حرف ميزد و شعر مي خوند. يك عالمه هم ضرب المثل بلد بود وجالب اين بود كه تمومي نداشت. اميدوارم روحش در آرامش باشه

اگه پدربزرگ يا مادر بزرگاتون زنده هستن صداشونو ضبط كنيد. فقط همين

Monday, September 04, 2006

بي ارزش

امروز استيو اروين فردي كه تو دنيا معروف به شكارچي تمساح بود مرد. الان چند ساعته كه تلويزيون همش راجع به اون حرف ميزنه. بنده خدا رو يك جور سفره ماهي از پا درآورد . خبرش رو اينجا بخونين . من خيلي متاثر شدم

دو تا چيز پس از شنيدن اين خبر تو ذهنم نقش بست

اولاٌ چرا آدمهايي كه خيلي كارهاي عجيب و غريب وخارق العاده مي كنند. با خيلي چيزاي پيش و پا افتاده ميميرن ؟ ياد كريستوفر ريو افتادم. بنده خدا بعد از اينكه فيلم سوپر من رو بازي كرد از اسب افتاد پايين و تا آخر عمر رو صندلي چرخدار بود كه فكر كنم پارسال تو سن 52 سالگي مرد . عكساشو اينجا ببينين

دوماٌ بنظرم مرگ توي اينجا خيلي واقعه بزرگيه ولي تو ايران اينجوري نيست و اين خيلي چيز بديه ..... بنظرم آدما خيلي ارزش دارن ... خيلي زياد ......... همين چند روز پيش 30 نفر تو مشهد بخاطر آتش سوزي تو هواپيما مردن ... چند هفته قبلش 20 يا 30 نفر دانش آموز تو تصادف اتوبوس .......فقط تو 2 ماه گذشته 120 نفر تو ايران بخاطر تصادف مردن ....... بر اساس آمار روزي شصت و پنج نفر تو ايران بخاطر تصادف ميميرن . هميشه نبايد به اميد خدا گازش رو گرفت.. اين گزارش رو بخونيد تا از عمق فاجعه مطلع شيد

ميدونيد فرق زندگي آدما تو ايران و بيرونش چيه ؟ جفتش بي ارزشه ! واسه جون آدما تو ايران ارزشي قائل نيستن و جون آدما تو اينجا اونقدر مهمه كه نميشه واسش ارزشي قائل شد

زندگي خيلي ارزش داره ..قدرش رو بدونيد


اي كاش كه جاي آرميدن بودي
يا اين ره دور را رسيدن بودي

يا از پي صدهزارسال از دل خاك
چون سبزه اميد بر دميدن بودي


Sunday, September 03, 2006

عشق

اين سخنراني اوشو هستش راجع به عشق. امروز دستم رسيد . من كلاٌ از مطالب طولاني تو وب لاگ خوشم نمياد ولي اين محشره .. واقعاٌ اگه وقت دارين به دقت تا آخر بخونيدش


عشق ملاقات مرگ و زندگی است، ملاقاتی در نقطه اوج. فقط در صورت شناخت عشق است كه می توان به تجربه اين ملاقات نايل آمد . در غير اينصورت به دنيا می آيی، زندگی می كنی و می ميری، ولی در حقيقت مهمترين تجربه زندگی را از دست داده ای. تجربه ای كه با هيچ چيز جايگزين نمی شود.تو تجربه حد فاصل مرگ و زندگی را از دست داده ای. تجربه اين حدفاصل، نقطه اوج و حد نهايی تجربيات آدمی است. برای اينكه به آن نقطه برسی بايستی چهار مرحله را هميشه به خاطر داشته باشی

مرحله اول: حضور در لحظه است، زيرا عشق تنها در زمان حال ممكن است. عشق ورزيدن در گذشته و آينده ممكن نيست. بسياری از آدم ها يا در گذشته و يا در آينده زندگی می كنند، طبيعتآ عشق شان نيز در گذشته و يا آينده است كه چنين عملی غير ممكن است

اگر خواستی از عشق فرار كنی، در زمان گذشته و يا در زمان آينده زندگی كن ، ولی اگر خواستی رودخانه عشق را در درونت جاری سازی در زمان حال زندگی كن ، زيرا عشق فقط در زمان حال ممكن است.زياده از حد فكر نكن زيرا فكر هم هميشه به گذشته يا آينده مربوط می شود انرژی تو به جای اينكه به قوه احساس معطوف شود، منحرف شده و صرف فكر كردن می گردد وتمام انرژی های تو را تخليه می كند. در چنين وضعيتی عشق نمی تواند وجود داشته باشد
دومين قدم در راه رسيدن به عشق اين است كه : ياد بگيری چگونه سموم وجودت را به عسل تبديل كنی .خيلی از مردم عشق می ورزند ولی عشق آنها با سمومی همچون نفرت، حسادت، خشم، خودخواهی و احساس مالكيت آلوده شده است.می پرسی چگونه می توان سموم را به شهد تبديل كنيم؟ روشی بسيار ساده وجود دارد

تو لازم نيست كار خاصی انجام دهی، تنها چيزی كه احتياج داری صبر است. اين يكی از بزرگترين اسراری است كه برايت فاش می كنم. امتحانش كن . وقتی كه خشمگين می شوی، نبايد كاری كنی. فقط در سكوت بنشين و نظاره گر باش . با خشم همكاری نكن و آن را سركوب هم نكن . فقط نظاره كن، صبور باش و ببين كه چه پيش می آيد. بگذار اين احساس اوج بگيرد

زمانی كه حال و هوای مسموم بر تو غلبه كرد، هيچ كاری انجام نده، فقط صبر كن و بگذار كه آن سم به غير خود تبديل شود. اين يكی از و اصول زندگی است كه همه چيز مدام در حال تغيير به غيرخود است

انسان در اين اوقات فقط بايد صبور باشد. در زمان خشمت از انجام هر عملی حذر كن و هيچ تصميمی نگير. زيرا برايت پشيمانی به بار می آورد. خشم نمی تواند دائمی باشد. اگر صبور باشی و به انتظار بنشينی، به اين نتيجه خواهی رسيد. هيچ چيز دائمی نيست.شادی می آيد و می رود،غم می آيد و می رود. همه چيز تغيير می كند و هيچ چيز به يك صورت باقی نمی ماند


پس برای چه عجله می كنی؟ خشم آمده است و می رود. تو فقط قدری صبر داشته باش.به آينه نگاه كن و منتظر باش . چهره خشمناكت را درآينه تماشا كن. لزومی ندارد كه اين چهره را به كس ديگری نشان بدهی. اين مساله فقط مربوط به توست، جزيی از زندگی و حال وهوای توست. تو بايد اينقدر صبر كنی كه چهره خشمگينت كه از شدت خشم، قرمز رنگ شده از هم باز گردد و چشمانت حالتی متين و آرام به خود گيرد.اگر صبر داشته باشی و در آينه تماشا كنی می بينی كه انرژی چشمت دگرگون می شود و تو آكنده از طراوت و نشاط می شوی


مرحله سوم، تقسيم كردن و بخشيدن است. چيزهای منفی را برای خودت نگهدار ولی خوبی ها و زيبايی ها را با ديگران تقسيم كن . معمولآ اكثر مردم عكس اين عمل را انجام می دهند. چنين انسان هايی واقعآ ابله هستند .وقتی كه شاد هستند خست به خرج می دهند و آن را با كسی تقسيم نمی كنند ولی وقتی غمگين و افسرده هستند، ولخرج و دست و دلباز می شوند و دوست دارند همه را در غم خود شريك سازند. وقتی لبخند می زنند بسيار صرفه جويانه عمل می كنند در حد يك تبسم كوچك ولی خدا نكند كه خشمگين شوند، آن گاه در آستانه انفجار قرار می گيرند
آدم وقتی دارد ، بايد ببخشد. در واقع، انسان جزآن چيزی كه با ديگران تقسيم می كند ومی بخشد، چيزی ندارد. عشق، پول و مال نيست كه بتوان آن را جمع كرد. عشق عطر و طراوتی است كه بايد با ديگران تقسيم كرد. هر چه بيشتر ببخشی، بيشتر به دست می آوری. هر چه كمتر ببخشی، كمتر داری. اگر ببخشی، وجودت از سموم پاك می شود. وقتی هم ببخشی در انتظار عمل متقابل يا پاداش نباش. حتی منتظر تشكر هم نباش. بلكه توبايد از كسی كه اجازه داده چيزی را با او تقسيم كنی، سپاسگذار باشی. فكر نكن كه او بايد از تو تشكر كند

چهارمين گام
در راه رسيدن به عشق : " هيچ بودن " است .به محض اينكه فكر كنی كه كسی هستی، عشق از جاری شدن باز می ايستد. عشق فقط از درون كسی به بيرون جاری می شود كه "كسی" نباشد. عشق، در نيستی خانه دارد. هنگامی كه خالی باشی، عشق نيز در تو جای خواهد گرفت . وقتی آكنده از غرور باشی، عشق ناپديد می شود . همزيستی عشق و غرور ممكن نيست . اين دو در كنار يكديگر جايی ندارند. عشق و الوهيت می توانند در كنار يكديگر باشند، زيرا عشق و الوهيت مترادف هستند. بنابراين "هيچ" باش .هيچ" منشا همه چيز است. "هيچ" منشا بی نهايت است. هيچ باش . در هيچ بودن است كه به كل می رسی

اگر خود را كسی بپنداری، راه را گم می كنی ، ولی اگر خود را هيچ بپنداری، به مقصد می رسی

Friday, September 01, 2006

زبان انگليسي

ديروز جان هاوارد گفت كه مسلمونا بايد زبان انگليسي ياد بگيرن و نبايد تو جامعه استراليا منفك باشن

خواستم به اين نخست وزير محترم عرض كنم مسلمونا كه نسبت به چشم بادوميا جمعيتي ندارن ...... فقط رده هاي سوم و چهارم تركيب جمعيتي اينجا ماله چين و ويتنام هستش......... چشم بادوميا زبان انگليسيشون خيلي خوبه ! انگليسي به لهجه ملكه بريتانيا حرف ميزنن....... خدايي من كه هر وقت يك چشم بادومي مي بينم اصل رو ميزارم كه بايد با زبان اشاره باهاشون صحبت كنم مگر اينكه خلافش ثابت شه. تازه اونايي هم كه انگليسي حرف ميزنن لهجه هاشون سرخپوستيه. يعني بايد انگليسي بلد بود بعد چند سال رفت تو قبيله ماياها زندگي كرد بعد اومد استراليا تا فهميد چي ميگن

از اون مملكت جيم شديم اومديم اينجا كه حرف زور نشنويم اما گويا از ازل تو لوح ما نوشتن كه بايد زور بشنويم. البته ميگن نخست وزير محترم هر وقت نزديك انتخابات ميشه يه گيري به مسلمونا ميده تا راي جمع كنه